تبليغاتX
یه دختر تنها
یه دختر تنها



مشق عشق

 

تو مکتب رفته ای؟
                                         من تند و بی پروا ،
                                                                            مشق های کهنه ام را پاک نموده ام.

                         انشایی نو خواهم نوشت

          دستان کودکان بازیگوش را نشانه خواهم گرفت.

من آسان نخواهم نوشت
                                          در گوشه طبیعت سینمایی امروز
                                                                                         به یغما رفته آن رنگهای یکرنگی

   حالا دیگر پنجره ای رو به حیاط باز نمی شود
                                                                      باغچه ای ، حوضچه ای و حیاط خلوتی نیست

       دیگر از آن آدینه های خوب و شیرین

                                                                                    روزی نیامده.

  من در عالم رویا
                                در خواب شیرین

                                                    صدای گوشنواز و دلنواز شنیده ام.

      صدای فصل پاییز   نه
                              صدای خش خش برگهای زرد رنگ    نه

                                                                              صدای پای گلهای بهاری
                                        قناری و بلبل و قمری

                                      آری
     باید از نو نوشت
                               انشایی کودکانه را
                                                              باید حرف های معین و دهخدا را از بر نمود.

                       گلواژاه های فرهنگ لغت را تقدیم به تو خواهم نمود.
                      تو که لابلای ابرهای آسمان آبی پرواز نموده ای.

                                     تو که از ماه آمده ای.

جای تو در خاک نیست گر چه ریشه ای در دل آن نهاده ای

                               رد پای تو فقط طوطیای چشم من است

                                            تو از آن سرو خمار خواهی پرسید

                                                          در کنار آن چنار کهن خواهی ماند

                                                                   من خواهم آمد و در زیر سایه آن دوستی زیبا

دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط رامیسا |

الو .......خدا

 

الو ... الو ... سلام

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

 

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

 

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد!

 

مثل صدای یه فرشته ...

 

"بله با کی کار داری کوچولو ؟

 

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم

 

قول داده امشب جوابمو بده

 

"بگو من میشنوم

 

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟

 

من با خود خدا کار دارم ...

 

"هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت

 

یعنی خدا هم منو دوست نداره ؟؟؟

 

"فرشته ساکت بود

 

بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت

 

نه خدا خیلی دوستت داره

 

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود

 

با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

 

و با همان بغض گفت :

 

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

 

بعد از چند لحظه هیاهوی، سکوت شكسته شد :

 

ندایی در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

 

بگو زیبا بگو

 

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

 

دیگر بغض امانش را بریده بود

 

بلند بلند گریه کرد و گفت :

 

خدا جون خدای مهربون

 

خدای قشنگم میخواستم بهت بگم

 

تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

 

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره

 

چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

 

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم

 

قد مامانم، ده تا دوستت دارم

 

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

 

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

 

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن

 

که من الکی میگم با تو دوستم

 

مگه ما با هم دوست نیستیم؟

 

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

 

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

 

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

 

آدم ، محبوب ترین مخلوق من

 

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه

 

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب

 

من رو از خودم طلب میکردند

 

تا تمام دنیا در دستشان جای میگرفت

 

کاش همه مثل تو

 

مرا برای خودم

 

و نه برای خودخواهی شان میخواستند

 

دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی

 

و هرگز بزرگ نشوی ...

 

و کودک کنار گوشی تلفن

 

درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت

 

در آغوش خدا به خوابی عمیق

 

و شگفت انگیز فرو رفته بود

 

براي هميشه

 

تا ديگه بزرگ نشه

شنبه چهارم مهر 1388 توسط رامیسا |

غرور

 
من تنهايم  تو تنهايي

و تنها دليل اين تنهايي غرور من و توست

اگر غرورم را زير پايم گذاشته بودم اكنون تو كنارم بودي

و اگر جمله دوستت دارم را فرياد ميزدم تنها نبودم

و تو اگر عشقت را تنها در نگاهت پنهان نميكردي من كنارت بودم

اما بين من و تو به اندازه اين غرور فاصله است

كاش معني عشق را ميدانستيم و آن را به جاي مخفي كردن در گوشه قلبمان فرياد ميزديم

اما تو رفتي و من هيچ نگفتم.

وقت رفتن لبخند بر لبانم بود و چه آسان گفتم خدانگهدار

اما تو دور شدي چشمانم تاب نياورد

و هنوز ميبارد و تو نيستي

من تو را از دست دادم و تو مرا

و باز هر دو تنهاييم

تنهاتر از قبل

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط رامیسا |

زندگی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط رامیسا |

شبهای قدر

باور نمي كنم كه شمشيري پركينه، اقيانوسي را توان شكافتن داشته باشد. باور نمي كنم كه ضربتي نفاق آميز، خورشيد را از نورانيت اندارد. و امشب سرخ ترين پرواز نماز، از رواق خون گرفته محراب بندگي است. شب جان سوزترين ناله هاي نخلستان!

تهدمت و الله اركان الهدي و انطمست اعلام التقي و انفصمت العروة الوثقي قتل ابن عم المصطفي ... (نداي آسماني)

در نواحی تاریک این شهر مردی ، شبانه کوچه به کوچه پرسه می زند و یتیمان  را  به خیال طلوع صبح در جان هاشان ، پدرانه  می نوازد . مردی که   با برآمدن آفتاب و به هنگامه غروب ، آسمان از رنج بی کرانه اش ، به خون می نشیند و همه ناممکنات عالم ، از  اراده اش به ستوه می آیند .

چهره اش غریب ترین چهره ایست که برای حقیقت قیام کرده  و هرگز به تصور نمی آید که ابعاد جسمش ، چه روح معذب عظیمی را حبس کرده و چه آتش های فراخی را پنهان داشته . . .

شهر کوفه تنها و ساکت در آغوش شب نوزدهم ماه مبارک رمضان خفته بود. دامن افق هنوز تاریک و سیاه بود. گویى دل آسمان کوفه در ان شب همرنگ دل مردمان کوفه شده بود! شبى سرد و ساکت و بى هیاهو. در ان شب ، تنها یک چشم دیده در دیده آسمان صاف و پرستاره کوفه دوخته بود. چشمى که با نیروى بینش شگرف خویش تا عمق آسمانها را مى کاوید و حاصل این کاوش ، دیدار خدا در منظر دل او مى شد. و اینگونه او خدا را در عرصه دل خویش به دیدار مى نشست و مصداق ایه کریمه قرآن مى شد که : الذین یتفکرون فى خلق السموات و الارض قالو ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار. کسانى که در خلقت آسمانها و زمین مى اندیشند و مى گویند پروردگارا! اینها را بیهوده نیافریده اى ، منزهى تو، پس ما را از عذاب دوزخ رهایى بخش . او تنهایى بود که در تنهایى خویش ، همنشین خداى تنها بود. بنده صالح خدا، حجت حق ، امام عارفان و عاشقان به آسمان کوفه مى نگریست و گویى در انتظار حادثه اى بود! پیمانه صبرش از دست نامردمى هاى امتش لبریز شده بود که خود در فرازى از سخنانش اینطور احساس خویش را در ظرف کلمات ریخته بود: اى نامردان مرد نما! اى که همچون کودکان ، در خواب پریشانید، و همچون پرده نشینان دستخوش رویا. کاش شما را ندیده بودم و به هیچ روى نشناخته بودم ! بخدا که شناختن شما مایه پشیمانى و در نهایت موجب تاسف است . مرگ بر شما باد. همانا که دلم را سخت چرکین کردید و سینه ام را از درد اکندید و زهر را جرعه جرعه در کامم ریختید و با نافرمانى و تنها گذاشتن ، برنامه هاى اصلاحى ام را تباه ساختید و کار را بجایى رساندید که قریش گفت : فرزند ابوطالب مردى شجاع اما نااگاه نسبت به امور جنگى است . چگونه چنین اتهامى را بمن مى زنند در حالیکه هنوز به سن 20 سالگى نرسیده بودم که با میدانهاى نبرد اشنا شدم ولى اکنون که عمرم از 60 سال متجاوز است ، راى و تدبیر کسیکه از او اطاعت نشود چه سود؟ على (ع ) کسى است که زبان پیامبر اسلام محمد (ص ) اینگونه به توصیفش ‍ گشوده شده بود: همراهى و تبعیت کنید از على بن ابیطالب . او نخستین کسى است که به من ایمان آورد و اول کسى است که در روز قیامت با من مصافحه خواهد کرد و او صدیق اکبر است ، فرق گذارنده میان حق و باطل در این امت مى باشد. او پیشواى ایمان اورندگان است . ولى متاسفانه مردم کوفه در حق این ابر مرد ان گونه روا داشتند که از زندگى با آنها به تنگ آمده بود و براى دیدار خدا و در آغوش گرفتن شهادت ، لحظه شمارى مى کرد. على (ع ) چشم از آسمان بر گرفته روانه مسجد مى شود. روح ملکوتى او جویاى اوجى دیگر در آسمان جذبه یار است . ناگهان خروش مرغابیهاى درون خانه به هوا بر مى خیزند. گویى آنها از حادثه اى که عنقریب بر مولا مى رود مطلع هستند و اینگونه نواى دل خویش را از غم حادثه جانگدارى که در انتظار اوست سر مى دهند. نسیم سحرى عطر خویش را با نواى اندوهناکشان درهم مى اویزد و على (ع ) فارغ از هیاهوى انها، دل بسته به مهر دوست راهى مسجد مى شود. ... شب دامن خویش را از عرصه شهر کوفه بر مى چیند، این آخرین شبى بود که على را در آغوش خویش مى گرفت . و على نیز تماشاگر آخرین شب حیات خویش در زمین بود. چهره افق از حضور خورشید، سرخى شر مگون یافته بود... مسجد کوفه بى صبرانه منتظر روح محراب خویش بود! على علیه السلام به مسجد محراب رسید. به محرابى که از ان نواى وصل مى شنید و مسجد نیز با حضور على خود را کامل مى یافت که محبوب بزرگ خویش را مى دید. او روح بزرگ عبادت و شهادت در عرصه حیات مسجد بود. جان مسجد وارد تن خاکى او شده بود که او حیات دهنده مساجد و معابد بود. خفتگان در خواب غفلت را بیدار کرد که عمرى کار او بیدارى دلهاى خفته بود و قاتل خویش را نیز! ابن ملجم را! که بیدار شو و کار خود را به انجام برسان و کار مرا نیز! و نماز جماعت به امامت او به تکبیر نشست و على علیه السلام اقامه نماز کرد، نمازى که در ان عروج روح خویش را باز یافت و نمازى که در تکبیر ان فرق خویش را رنگین از خون نمود... شمشیر زهر الود دشمن خدا در هوا چرخید و ضربه اى بر فرق مبارک مولا نه ، بر فرق انسانیت و عدالت مجسم ! زد که ، خود ان ملعون معتقد بود که اگر این ضربه مسموم بر شهرى زده مى شد همه شهر را خون مى گرفت ! دامن محراب از خون پاک حجت حق گلگون گشت و نداى ملکوتى امام مظلومان و عارفان و عاشقان حق ، شبستان مسجد را پر کرد که : به خداى کعبه ، رستگار شدم ! و على در خون خویش به تشهد نشست !
ایام وصل نزدیک مى شد. همنشینى با کوفیان مى رفت که سایه شوم خویش را از سر مولا کوتاه نماید و على در دیار ملکوت مصاحب کسانى شود که شایسته او بودند و او نیز شایسته همنشینى ایشان ، اثیر بن عمر بن هانى ، حاذق ترین پزشک و جراح کوفه را ببالین امام آوردند، همینکه شکاف پیشانى مولا را معاینه کرد، اهى سرد از تنوره دل بر کشید و با صداى حزین که به ناله بیشتر شبیه بود گفت :
وصیت خودت را بکن اى پیشواى مومنان ! زیرا ضربه این پلید زاده به مغز سرت اصابت کرده .
امام معصوم دل در تقدیر نهاده و در عین ضعف و بى حالى ناشى از ضربت ، به مناجات با خالق کائنات مى پردازد که او یار تنهایى هایش بوده و راز دار اسرارى که امکان بیانش را در عرصه جهل مردم خویش نیافته بود.
کوه استوار سرزمین حق ، اکنون در بستر بیمارى لحظه شمار گاه وصال خویش ‍ است و درد سر و دل خویش را در ارزوى دیدار یار تسلى مى دهد که دل در گرو مهر او دارد.
اهل خانه ولایت و امامت گریان و نالان ، سراسیمه درمانده اند که چگونه زخم مولا را مرهم نهند و مى دانند که تنها خواهند شد و امام ، گویى که در بستر ارامش ‍ خویش تجربه تازه اى را به تماشا نشسته است .
نگاه ملکوتى امام ناگهان بر قیافه نا مبارک دشمن خدا مى افتد زبان تکلم مى گشاید که :
خوراکى گرم دهید و بسترى نرم !
اه از نهاد انسانیت برخاست ؛ و دوستانش مات و مبهوت از بزرگوارى او که قاتل خویش را اینچنین مى نوازد، الله اکبر از على ! الله اکبر! از گذشت و ایثار او! و على (ع ) حسن و حسین را فرا خوانده و با نواى حزین وصیت خویش را به آنها و به همه شیعیان خویش چنین فرمود:
خدایرا، خدایرا بخاطر همسایگانتان بیاد اورید.
خدایرا، خدایرا در نظم امورتان اورید.
خدایرا، خدایرا در نمازتان آوردید.
خدایرا، خدایرا درباره فقیران و مسکینان اورید و در وسایل زندگیتان شرکت دهیدشان .

ب
ا مردم همانطور که خدا فرموده سخن به نیکویى گویید و امر به معروف و نهى از منکر را فرو مگذارید. به فروتنى همت گمارید و به بذل مساعى و احسان دو جانبه ، از بریدن پیوند دوستى و از تفرقه و کناره جویى و روى بر تافتن بگریزید.
درد و سم ، تاب و توان از او گرفته و براى مدتى به سکوت ارزش مى دهد. و سپس ترنم مى کند که :
دیروز همدم شما بودم ، امروز مایه عبرت شما هستم و فردا دور از شما و خدا مرا و شما را بیامرزد. و دیگران را از ایجاد فتنه و اشوب بخاطر قتل خویش باز میدارد و با گذشتى که به گستره تمام ایثار مجاهدان حق در طول تاریخ انسان است مى فرماید: اگر از جرمش در گذرید به تقوا نزدیکتر خواهد بود
ضربه در سپیده دم جمعه بر حضرت وارد آمده بود اما او دو روز درد کشید و دم نزد، که او از هر کس با درد انس بیشترى داشت و 25 سال خار در چشم و استخوان در گلو به تحمل درد عادت کرده بود.
روح ملکوتى ان حضرت در یکشنبه شب بیست و یکم ماه مبار رمضان سال چهلم هجرى به دیار ملکوت پرواز نمود و زندگى دنیا را بدرود گفت .


شهادت مولاى متقیان و امام عارفان على ع بر همه میهنان و مسلمانان و حق جویان جهان تسلیت باد.

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط رامیسا |

شعری از مولانا

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده هایش پرده های ما درید

همچونی زهری و تربافی که دید؟

همچونی دمساز و مشتاقی که دید ؟

نی حدیث راه پرخون میکند

قصه های عسق مجنون میکند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

هر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو  رو - باک نیست

تو بمان ای ان که جز تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هر که بی روزی است  روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه بایدوالسلام !

                                                                    (( شعری ازمولانا ))   

 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط رامیسا |

زود بدو بیاااا!

 

شاپري من...

از همين حالا تا...

منور شدن خاك شهرم

به وجود گرم و مهربانت

و شكستن بغض هاي

گاه و بي گاه دلم

به وقت دوباره ديدن

شب چشمانت...

تا همان لحظه ي

بوسيدن پيشانيت

تا همان لحظه ي

بوسيدن دستانت

عاشقانه عاشقانه

عاشقانه عاشقانه

عاشقانه عاشقانه

با تن پوشي سفيد

براي تو...

مي رقصم.

 

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط رامیسا |

دلم شکست

امروز دلم دوباره شكست....

از همان جاي قبلي...!           

       كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر                         

                                                                 شروع  نشوي                  

               كاش مي شد فرياد بزنم... پايان!

 

                                     دلم خيلي گرفته!.

اينجا نمي توان به كسي نزديك شد! آدمها از دور دوست

                                                                     داشتني ترند ....

 

 

 

 

 

شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط رامیسا |

محکوم به زندگی

دفتر عشـــق كه بسته شـد

 

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

 

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

 

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

 

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

 

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

 

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

 

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

 

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

 

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

 

ازاون كه عاشقــــت بود

 

بشنواين التماس رو 

دوست دارم

معنی دوستت دارم یعنی چه؟

( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام

می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .

( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط رامیسا |

بوی باران،

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک


شاخه های شسته، باران خورده، پاک


آسمان آبی و ابر سپید


برگ های سبز بید


عطر نرگس، رقص باد


نغمه شوق پرستوهای شاد


خلوت گرم کبوترهای مست


نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها


خوش به حال دانه ها و سبزه ها


خوش به حال غنچه های نیمه باز


خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز


خوش به حال جام لبریز از شراب


خوش به حال آفتاب


نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
ای دل من، گرچه در این روزگارجامه رنگین نمی پوشی به کام


باده رنگین نمی نوشی به جام


نقل و سبزه در میان سفره نیست


جامت از آن مِی که می باید تهی است


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم


ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ


هفت رنگش می شود هفتاد رنگ


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم


ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار
***فریدون مشیری***

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط رامیسا |

تعریف

پاك                  یعنی

سرزمین                      لحظه

یعنی                                 بیداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        یعنی

زندگی                                                                             لیلی و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق یعنی ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      یعنی

كلبه                                                                           وامق و

یعنی                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فردای                                یعنی

كودك                          مسجد

یعنی               الاقصی

عشق /  من

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط رامیسا |

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه كن... حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دهر با همه تلخي وشيريني خود مي گذرد عشقها مي ميرند رنگها رنگ دگر مي گيرند وفقط خاطره هاست که چه شيرين وچه تلخ دست ناخورده به جا مي مانند

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط رامیسا |

یه پسر خوب اینطوریه!!!

یک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمیدهد
یه پسرخوب کمتربا این جمله مواجه میشود''مشتری گرامی دسترسی شمابه این سایت مقدورنمی باشد''
یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمیره
یه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نمیکنه بزنه تو اتاقش
یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم ردیف چشماش مثه چراغهای فولکس نمیزنه بیرون
یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت میفرسته
یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متریِ هیچ خانمی نمیشینه
یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمیده
یه پسر خوب هیچ وقت پای تلفن از این کلمات استفاده نمیکنه:''ساعت چند'' ''کی میای'' ''کجا'' ''دیر نکنی یا
یه پسر خوب وقتی میاد خونه قرمزی رژ در هیچ نقطه از صورتش مشاهده نمیشه
یه پسر خوب زمانی که کسی میخواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمیکند
یه پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده میبیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید
یه پسر خوب که ژیان سوار میشود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمیکشد
یه پسر خوب زمانی که تصادف میکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد
یه پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمیکند
یه پسر خوب به محض دیدن یک دختر خانم متین با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نمیشود
یه پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم میکند
یه پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت میدزود
یه پسر خوب روزی 10بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمیکند
یه پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمیکند
یه پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نمیبرد
یه پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمیکند
یه پسر خوب به جای اینکه پول خود را در باشگاه بیلیارد و گیم نت و غیره دور بریزد بهتر است حساب آتیه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگی خود باشد
یه پسر خوب همواره به اسم خود افتخار میکند و به هر کس که میرسد نمیگوید که بجای اصغر به او رامتین و آرش و ... بگویند
یه پسر خوب در اثر دیدن افراد غرب زده جو گیر نشده و لحاف کرسیه قرمز خال خال یشمی را به پیراهن تبدیل نکرده و سر زانو خود را جر نمیدهد
یه پسر خوب سر سفره دست به چیزی نمی زند تا همه سیرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن می نماید
یه پسر خوب تقاضای وسایل نا مربوطی از قبیل موبایل را از خانواده ندارد
یه پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بیرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پلیس 110 تماس حاصل می کند
یه پسر خوب برای احیای حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکیک مانند خر و الاغ به کار نمیبرد
یه پسر خوب از معاشرت با دوستان بسیار خودمانی که عادت به بیان شوخی های نا مربوط از قبیل حراج لفظی عمه و همچین خواهر مادر هستند امتناع میکند
یه پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به 12 ماه دهانش بوی تلفن نمیدهد
یه پسر خوب هر صدایی از قبیل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نمیپرد
یه پسر خوب برای بیرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوی آئینه نایستاده و بزک نمیکند
یه پسر خوب تنها جوکهایی را بیان میکند که مورد تائید وزارت 1) ارشاد اسلامی2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و ... باشد
یه پسر خوب در جشنهای فامیلی جو گیر نشده و نمیرقصد تا ابروی کل خاندان رابر باد دهد
یه پسر خوب در مهمانی های خانوادگی نوشدنی های غیر مجاز از قبیل ماءالشعیر را تنها با رضایت نامه رسمی و کتبی پدر محترم استعمال میکند
یه پسر خوب هر زمان که عشقش کشید با زیر شلواری کردی چین پیلیسه دار و یا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمیپرد
یه پسر خوب تنها برای رضای خدا و کاهش بار سنگین ترافیک و حمل و نقل درون شهری و برون شهری هر کجا که دختر خانم یا خانمی را در رده سنی 15 تا 25 سال دید سوار کرده و به مقصد می رساند

دختر خانومای گل خوشتون اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط رامیسا |

باور

زماني که دچار او گشتم

بس بودم پريشان حال و سرگردان

و او بود که امده بود سوار بر اسب ارزوهايم

که ببرد مرا به دشتي که بارها و بارها از ان برايم ميگفت

دشتي که هرگز نديدمش........

زماني که دچار او گشتم

بس بود سرخوش و سرحال

گفت و گفت برايم از انچه نبايد ميگفت.......

و من لبريز شدم و لبريز از انچه نبايد ميشدم......

شمرد و شمرد از اينکه چقدر دوستم دارد

و من باور کردم و کردم انچه نبايد باور ميکردم

واينک.......

ديگر نه اوست که برايم بگويد و بشمرد.......

و نه من ان منم که باور کنم........

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط رامیسا |

دل بردن

دل منو بردی...
هميشه قصه منو خوردی ...
تو که دل منو بردی ...
الهی که نباشم تا ببینم
منو به کسی سپردی...
منی که بزرگ شدم تو راه تو
نگو منو نميخوای...
منی که جوونيمو دادم به پات
نگو منو نميخوای ...
زنده ام فقط به عشق ديدنت
نگی منو نميخوای...
نگی منو نميخوای...
کجا برم
نگی منو نميخوای پيش کيا برم...

عشق عشق عشق

 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط رامیسا |

عاشق شدم


عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری

           ذل به هرکس داده ام اوزد به قلبم خنجری

              من سخاوت دیده ام دل را به هرکس داده ام

  شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط رامیسا |

صبر

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

 ولی از این دو دردناکتر این است که ندانی صبر کنی یا فراموش

 مثل مردن می مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط رامیسا |

خدایا...

 

وقتی به اسمان مینگرم دلم میخواهد به خالق این همه زیبایی بگویم...تو را شکر...تورا شکر که به من چشم هایی دادی از جنس پاکی تا بتوانم ابن همه زیبایی را ببینم.تورا شکر که به من درک و شعوری دادی تا بتوانم با ان صدای چشمه ای که دست نوازشگر خودرا برای نوازش زمین وسنگ ها برسر انان میکشد را بشنوم و به من زبانی دادی تا بتوانم مزه ی این همه خوشبختی را بچشم .شامه ای دادی که بتوانم با ان بوی بهار را که وقتی زمستان از در فصول بیرون رفت و بهار از این در همیشه باز به درون خزید ویکی دیگر ازنعمت هایت را به ما نمایاند را بشنوم...تورا شکر به خاطر انکه گام هایی دادی خستگی ناپذیر تا بتوانم با انان جاده ی سر سبزی را که از سنگفرش محبت  ومهرولطافت خود ساخته ای که مقصد ان رسیدن به توست را بپیمایم و به تو ملحق شوم و تو دستانم را به گیری تا من بتوانم از نردبانی از جنس بلور بالا بیایم و تو من را در اغوش بگیری و فقط برایم از خوبی ها بگویی....وقتی ازدیدن زشتی ها فغان سر میدهم با یاد نعمت هایی که در اختیار ما ادمک های همیشه خاکسترینهاده ای ارام میگیرم.  من انقدر تو رانزدیک به خودم میبینم که حتی نیازی به چشمان بینا ندارم.برای عذر خواستن از سر تقصیراتم احتیاجی به واسطه ندارم زیرا که میدانم تو انقدر بزرگی که گناه من بنده ی حقیر را میبخشی و چون میدانم تو من را دوست داری ودر این حس پنهانی که وجود دارد بدی ها ارزش ندیدن خوبی ها را ندارد و تو چه عاشقانه من را میبخشی ...من برای رسیدن به تو حاضرم از کوه ها بگذرم ... از تاریکی جنگل ها گذر کنم ...پارو بدست بگیرم و از اب ها عبور کنم ...در دشت ها بدوم و کویر هارا پشت سر بگذارم تا به دروازه ی عشق های ابدی برسم.همه ی ما ادم نما ها روزی عاشق کسی یا چیزی میشویم وروزی سر بر خاک میگذاریم و روزی هم سر از خاک بر میداریم و میبینیم که همه ی ان عشق های سراب مانند از بین رفته اند و تنها یک عشق است که جاودانه میشود و ان عشق به خداست.چگونه میتوانم این همه مهر و محبت جلوی چشمانم باشد ولی افسوس انقدر در بازی دنیا قرق شده باشم که دیدگانم جز سرای فانی رانبیند . چگونه میتوان زیبایی ها در جلوی چشمانم مانند اونگ ساعت تاب بخورند ومن عاشق خالق این همه زیبایی نشوم .چگونه میتوان با دیدن این همه خوبی و لطافت چشمانم فقط زشتی ها و پلیدی ها را ببیند.زبانم نا شکر این همه نعمت باشد.گوش هایم فریادهای عدلت را نشنود.شامه ام فقط بوی سوختن و خاکستر شدن شخصیت ها را بشنود. وقتی خورشید طلوع میکند و من از خواب برمی خیزم تو را شکر میکنم که میتوانم روز دیگری در خدمت تو باشم و تک تک ثانیه هارابرای جلب رضایت تو خلق کنم . نیمه شب ها بیمی از قطع شدن ریسمان ابریشمی که پل ارتباطی من به این دنیاست را ندارم زیرا که میدانم تو پشتیبان و یاورمنی.زیرا که میدانم برای عبور شیشه ای از منشور زندگانی ام دستانت دستانم رایاری میدهد. زیرا که میدانم عالمی برتر انتظارم را میکشد. تصور کن عالمی را که در ان گلهای خار دار نمیروید.تصور کن جهانی رو که پر از لبخند و ازادیست.جهانی که در ان پول و نژاد و قدرت ارزشی ندارد. خبری از وجود تاریکی نیست . خبری از رود های بی اب نیست. خبری از کمبود هوای تازه در این هوای الوده نیست.خبری از شیشه خورد هایی که در سطح زمین پخش شده و هر روز پای یک بی گناه در انها فرو میرود و توان پیمودن جاده ی پر پیچ و خم زندگی را از انها میگیرد نیست.خبری از وجود سراب های دروغین نیست.  جهانی که در ان خبری از پایمال شدن حق مظلومین نیست . صدایی از ریختن اوار های پلیدی  بر روی سر بیگناهان بلند نمیشود . چون میدانم که تو در همه مراحل زندگی ام مرا یاری میکنی و میتوانم در هر لحظه ای ازدشواری های زندگی به تو پناه ببرم.خدایا این ثانیه هایی که از عمرم میگذرد را بدون رضایت تو نمیخواهم. خدایا از تو میخواهم همچنان دستم را بگیری و دستت را از پشت سرم بر نداری. خدایا به من نیرویی ده تا بتوانم از ان برای پیمودن راه تو استفاده کنم و دیگران را نیز در این را یاری دهم. خدایا این نیاشش ها را پیش تو میکنم و از تو میخواهم زیرا توبر هر کاری توانایی....   

سه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط رامیسا |

به که باید دل بست؟

 

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .

هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

***

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

***

خنده ها میشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی

همه بر درد كسان مینگرند ـ

لیك دستی نبرند از پی درمان كسی

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمی كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیك مبوی

لب گرمی كه ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه كنی .

***

درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است

سكه نیرنگ است

سكه ای بهر فریب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خردیم و همین زال فلك

با چنین سكه زرد ـ

و همین سكه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش

نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط رامیسا |

هیچ وقت شده کسی فکرت رو مشغول کنه؟

 هیچ وقت شده عاشق بشی ؟

هیچ وقت شده دیوونه یه نفر بشی ؟

تا حالا شده وجود یه نفر بهت یه آرامش پر از لذت بده؟

نه..خدایی تا حالا شده جونت به کسه دیگه بسته باشه ؟

اگه شده پس خوب احساس منو نسبت به عشقم درک می کنی .

خیلی دوسش دارم

بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنه!!!

احساسشو..عشقشو...بودنشو...همه رو به جون می خرم.

 می خوام فریادبزنم که بدونه که چقدر دوسش دارم.

یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط رامیسا |

کلمات

پر معنی ترین کلمه  " ما"  است...... آن را بکار ببند.


عمیق ترین کلمه  "عشق"   است...... به آن ارج بنه.


بی رحم ترین کلمه  " تنفر"   است...... از بین ببرش.


سرکش ترین کلمه " هوس"  است......بآ آن بازی نکن.


خود خواهانه ترین کلمه " من"  است......از ان حذر کن.


نا پایدار ترین  کلمه   "خشم"  است......آن را فرو ببر.


با زدار ترین  کلمه "  ترس" است......با آن مقابله کن.


با نشاط ترین  کلمه   "کار"  است...... به آن بپرداز.


پوچ  ترین  کلمه   "طمع"  است...... آن را بکش.


سازنده ترین کلمه  "صبر" است...... برای داشتنش دعا کن.


روشن  ترین  کلمه "امید"   است...... به آن امیدوار باش.


ضعیف  ترین کلمه  "حسرت" است...... آن را نخور.


تواناترین کلمه  "دانش" است...... آن را فراگیر.


محکم ترین کلمه  "پشتکار" است......آن را داشته باش.


سمی ترین کلمه  "غرور" است...... بشکنش.


سست ترین کلمه   "شانس" است......به امید آن نباش.


شایع ترین کلمه  "شهرت" است...... دنبالش نرو.


لطیف ترین کلمه  "لبخند" است......آن را حفظ کن.


حسرت انگیزترین کلمه "حسادت" است...... از آن فاصله بگیر.


ضروری ترین کلمه  "تفاهم" است...... آن را ایجاد کن.  


سالم ترین کلمه  "سلامتی" است...... به آن اهمیت بده.


اصلی ترین کلمه  "اطمینان" است...... به آن اعتماد کن.


بی احساس ترین کلمه  "بی تفاوتی" است...... مراقب آن باش.


دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است...... از آن سوءاستفاده نکن.


زیباترین کلمه  "راستی" است...... با ان روراست باش.


زشت ترین کلمه  "دورویی" است...... یک رنگ باش.


ویرانگرترین کلمه  "تمسخر" است...... دوست داری با تو چنین کنند؟


موقرترین کلمه  "احترام" است...... برایش ارزش قایل شو.


آرام ترین کلمه  "آرامش" است...... به آن برس.


عاقلانه ترین کلمه  "احتیاط" است...... حواست را جمع کن.


دست و پاگیرترین کلمه  "محدودیت" است...... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.


سخت ترین کلمه  "غیرممکن" است...... وجود ندارد.


مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است......مواظب پلهای پشت سرت باش.


تاریک ترین کلمه  "نادانی" است ......آن را با نور علم روشن کن.


کشنده ترین کلمه  "اضطراب" است......آن را نادیده بگیر.


صبورترین کلمه " انتظار" است...... منتظرش باش.


بی ارزش ترین کلمه  "انتقام" است...... بگذاروبگذر.


ارزشمندترین کلمه  "بخشش" است...... سعی خود را بکن.


قشنگ ترین کلمه  "خوشروئی" آست...... راز زیبائی در آن نهفته است.


تمیزترین کلمه  "پاکیزگی" است...... اصلا سخت نیست.


رساترین کلمه  "وفاداری" است...... سر عهدت بمان.


تنهاترین کلمه  "گوشه گیری"است......بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.


محرک ترین کلمه "هدفمندی"است...... زندگی بدون هدف روی آب است.
 
و

 هدفمندترین کلمه   "موفقیت" است...... پس پیش به سوی آن.....

 

 

 

نظر یادتون نره

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط رامیسا |

برای تو که تازه می فهمم که دوستت دارم

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا.

و من دوستت دارم

تنهام نذار

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط رامیسا |

هر انکه خاطر مجموع و يار نازنين دارد


                 سعادت همدم او گشت و دولت همنيشين دارد

حريم عشق را درگه بسي بالاتر  از عقل  است

                 کسي ان استان  بوسد که جان در استين  دارد

دهان تنگ شيرينش مگر ملک سليمانست

                    که نقش خاتم لعلش جهان زير نگين  دارد

لب لعل وخط مشکين چو انش هست و اينش  هست

                 بنازم دلبر خود را که حسنش ان  و اين دارد

بخواري منگراي  منعم  ضعيفان و نححيفا نرا

                 که صدر مجلس عشرت گداي ره نشين دارد

چو بروي زمين باشي  توانايئ غنيمت  دان

                   که دوران ناتوا نيها بسي زير زمين دارد

بلا گردان جان و تن دعاي مستمند انست

         که ببيند خير از ان خرمن که ننگ از خوشه چين دارد

صبا از عشق من رمزي  بگو  با  ان  شير خوبان

                 که صد جمشيد کخسير وغلام  کمترين دارد

واگر گويد نخواهيم  چو حافظ  مفلپس

                بگوئيدش که سلطاني  گدائي همنشين دارد

جمعه بیست و دوم خرداد 1388 توسط رامیسا |

چه ميشود

گاهي آنقدر صدايت ميزنم که تمام کوهستانهاي دورتر از سرزمينم

فريادهايم را ميشنوند

چه ميشود گاهي به اتاق تنهايي ام پا بگذاري؟

  من دلبسته به پاييزم و همان فصلي که هيچ

از بهار کم ندارد , صدايم را بشنو .


صدايي که به دنبال کلامي روشن است......

 

دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط رامیسا |

©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó

©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذارید گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور وبرم نگذارید آخرین حرف من این است،زمینی نشوید فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید

©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó

هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری .......اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره

©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو .کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد کاش میدانستی....... کاش می دانستی........

 ©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó©ó

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط رامیسا |

آیینه

آينه پرسيد چرا دير كرده است؟

نكند دل ديگري او را اسير كرده است

خنديدم و گفتم: او اسير من است

تنها دقايقي چند تاخير كرده است،

گفتم:" امروز هوا سرد بوده است"

شايد موعد قرار تغيير كرده است،

خنديدم به سادگيم و آينه گفت:

احساس پاك تو را زنجير كرده است،

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي،

گفت: خوابي، سالها دير کرده است،

در آينه به خود نگاه مي كنم

عشق تو عجب مرا پير كرده است

راست گفت آينه منتظر نباش

او براي هميشه دير كرده است.

 

سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط رامیسا |

الفبای زندگی A – Accept : پذیرا باشید: دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید. B - Break away : خودتان را جدا سازید: خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید. C - Creat : خلق کنید : خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.. D – Decide : تصمیم بگیرید: تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد. E - Explore : کاوشگر باشید : جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید. F - Forgive : ببخشید : ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند. G - Grow : رشد کنید: عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند. H – Hope : امیدوار باشید: به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید. I - Ignore : نادیده بگیرید: امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند. J – Journey : سفر کنید: به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید. K – Know : بدانید: بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید. L – Love : دوست بدارید : اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد. M – Manage : مدیر باشید: بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید. N - Notice : توجه کنید: هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید. O -Open : باز کنید: چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد. P –Play : بازی و تفریح کنید: فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد. Q – Question : سوال کنید: چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید. R – Relax : آرامش داشته باشید: اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد. S – Share : سهیم شوید: استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد. T – Try : تلاش کنید: حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید. U – Use : استفاده کنید : از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد. V – Value : احترام بگذارید: برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید. X – X-Ray : اشعه ایکس: با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید. Y – Yield : اجازه دهید: اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت . Z – Zoom : تمرکز کنید: زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط رامیسا |

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط رامیسا |

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط رامیسا |

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط رامیسا |



سلام
من رامیسا 22 سالمه دوست دارم که از نظر همه استفاده کنم راستی
شما که در حال حاضر تو وبمی چی برام نظر میدی ..............

vitali_sa@yahoo.com

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
جدیدترین موزیک های ایرانی
ღ حرفهای دل یه دختر ღ
كلبه تنها
اختصاصي روناك
محمد صادق ___M.O___KinG NighT___1/6/72
خط خطي
رومينا
پائلومالديني
برگ آزاد
دنياي شيرين ما
عشق من
الهه ی زیگورات
خ خ خ .. دار عشقت
سـایـــشو با تیر میزنم...!
Upload Image
هرزنامه های مغزم كامران
" عشق مرده "
البوم موزیک ویدیو تک اهنگ و عکس و خبر (بهنام)
نسل سوخته.......
سکوت غمگین شب
بیراهه
عشق شيشهاي من (بهمن)
قالب وبلاگ

هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388

RSS 2.0

Design By Parstheme